جمعه 15 اردیبهشت 1391

مصاحبه با سید محمد طبلطبایی

   نوشته شده توسط: محمد ازنایی    

این مصاحبه خواندنی در تاریخ 21 دی 1389 بوده
نیمه اول دهه هفتاد بود که انتشار اخباری مبنی بر اینکه کودک سه چهار ساله قمی حافظ کل قران شده است در سراسر جهان اسلام پیچید و شبکه های مختلف صدا و سیما با پخش بخش هایی از برنامه های اجرا شده توسط وی این نابغه قرن و معجزه قران را به ایرانیان معرفی کرد. او کسی نبود جزسید محمد حسین طباطبایی ( علم الهدی).

مصاحبه و عكسی جدید از سید محمد طباطبایی

سیدمحمدحسین طباطبایی در سال 1370 در شهرستان قم به دنیا آمد و در سن 2/5 سالگی شروع به حفظ قرآن نمود و به لطف امام زمان عج توانست در سن 5 سالگی کل قرآن را حفظ نماید. وی علاوه بر حفظ کل قرآن در آن مقطع سنی توانسته بود احادیث کتاب شریف اصول کافی و همچنین کتاب گلستان سعدی و اشعار محتشم کاشانی را حفظ نماید. در آن سالها نه تنها در ایران که تمام جهان اسلام با چهره و شخصیت این نابغه و معجزه قرآن در عصر حاضر آشنا شدند. ، کودک پنج، شش ساله ای که چهره ای نورانی و روحانی داشت و از سادات طباطبایی از فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام هست.

مصاحبه و عكسی جدید از سید محمد طباطبایی


علم الهدی هم اكنون در حوزه علمیه قم زیر نظر اساتید مشغول به تحصیل است .او همان كتاب‌هایی را كه طلاب مطالعه می‌كنند، می‌خواند.محمد حسین مورد امتحان بسیاری از دانشمندان قرار گرفته كه از آن امتحان‌ها سربلند بیرون آمده است.همچنین در دانشگاه حجاز، پس از انجام امتحانات با دریافت درجه دكترا در 5 موضوع، علوم قرآنی سر افراز شده است.


ثواب حفظ هر سوره ای را به یكی از معصومین علیهم‌السلام هدیه می‌كرد؛


مثلاً ثواب حفظ سوره بقره را به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، سوره آل عمران را به حضرت علی علیه‌السلام ، سوره نساء را به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و به همین ترتیب ثواب تلاوت و حفظ سوره های دیگر را نیز به دیگر معصومین علیهم‌السلام نثار می‌كرد.


سوال و جواب با محمد حسین عزیز :

¤ از کسی که بیش از ده سال از او خبر ندارید چه سؤالی می‌پرسید؟ دکتر کجا بودید؟
به همه نسل سومی‌ها‌ و خوانندگان کیهان سلام عرض می‌کنم. جای خاصی نبودم. همین جا در شهر قم مشغول درس و بحث.


¤ الان اگر کسی شما را در کوچه و خیابان ببیند، می‌شناسد؟
- نه، نمی‏شناسند! چون بیشتر هنوز قیافه پنج یا شش سالگی من را در ذهن دارند و به نظرم اینطور بهتر است. در روایت آمده «در گمنامی راحتی است».


¤ حالا چه چیزهایی می‌خوانید؟
از نظر مطالعه محدودیت خاصی ندارم اما گرایش من بیشتر به مطالعه کتب اخلاقی و دینی است.


¤ از برنامه‌ها‌ی آموزشی تلویزیونی تان هم خبری نیست...
خب بعد از مدتی که برنامه ریزی تحصیل من جدی تر شد زمان و فرصت کمتری دست می‌داد تا بتوانم در این گونه کارها شرکت کنم و کم کم از برنامه‌ها‌ی کاری من به طور خودکار حذف شد.

¤ در این مدت خودتان هم تدریس می‌کردید؟

بله بعضا تدریس هم داشته ام.


¤ این روش‌ها‌ی جدیدی که برای حفظ به وجود آمده در زمان خود شما هم بود، فکر می‌کنید در جامعه جواب می‌دهد؟
اصول حفظ از قدیم تا به حال تغییر نکرده یا با قرائت و تکرار یا از طریق استماع و یا از طریق نوشتن اما روش‌ها‌ی تدریس و کلاسداری و شیوه‌ها‌ی آموزشی تغییر کرده. این روش‌ها‌ی جدید بحمدلله بسیار کارآمدند و من با تمام احترامی که برای روش‌ها‌ی سنتی قائلم اما از روش‌ها‌ی جدید آموزشی استقبال می‌کنم.


¤ به فرزند خودتان چنین روشی پیشنهاد می‌کنید؟
اگر شیوه‌ها‌ و روش‌ها‌ی بهتری در آن زمان ابداع شده باشد، حتما با آن شیوه‌ها‌ با فرزندم کار می‌کنم.


¤ بعضی معتقدند به کودکی شما کمی ظلم شده(!) چون آن زمان که باید برای شیطنت و بازیگوشی می‌گذاشتید بیشتر برای تحصیل و فراگرفتن قرآن صرف کردید. آغاز تحصیل از 5/2 سالگی خیلی توان می‌خواهد!
خیلی از مردم اینطوری فکر می‌کنند ولی اصلاً اینچنین نیست من در همان سن و سال شیطنت و تفریح خودم را داشتم، یادم می‌آید در یکی از برنامه‌ها‌یی که عده زیادی از خانم‌ها‌ هم حضور داشتند در حال اجرای برنامه بودم و در همان حالی که به سؤالات مطرح شده پاسخ می‌دادم با ماشین اسباب بازی که در دست داشتم بازی می‌کردم- به قول بچه‌ها‌ قام قام بازی- این اتفاق برای خیلی از آنها جالب بود در واقع باورشان نمی‏شد که من دارم پاسخ سؤالاتشان را می‌دهم و همزمان ماشین بازی ام را هم می‌کنم.


¤ این فاصله ای که از نظر ارتباط بین شما و مردم اتفاق افتاد خود خواسته بود یا اینکه عامل دیگری داشت؟
نمی دانم از کدام فاصله می‌گویید! زیرا من همیشه در میان مردم و با مردم بوده ام و حضور مستمر من در استانها و شهرهای مختلف و در جمع‌ها‌ی مردمی گواه این گفته است.


¤ نگاه مردم و مسئولین به شما چگونه بود؟ الان چگونه است؟ هنوز دیدارها وجود دارد؟
نگاه مردم و مسئولین همیشه نگاهی توأم با لطف و احترام بوده چون مردم ما قرآن کریم و ذریه پیامبر (ص) را گرامی می‌دارند و احترام به حافظ قرآن را احترام و بزرگداشت خداوند متعال می‌دانند.


¤ قرآن از نظر شما چه تعریفی دارد به عنوان یک نوجوان؟
فکر می‌کنم نگاه یک جوان به قرآن باید مانند نگاه او به عطر باشد، چطور وقتی از خانه خارج می‌شود خود را معطر می‌کند، همانطور برای معطر کردن روح خود باید با قرآن مأنوس باشد. باید قرآن در سینه اش باشد تا کم کم در گفتار و رفتارش تأثیر بگذارد. امام صادق(ع) مؤمنی را که اهل قرآن نیست به رطبی تشبیه کرده اند که گرچه شیرین است اما بویی ندارد، اما شیعه ای که با قرآن است را تشبیه به ترنج کرده اند که هم مزه خوبی دارد و هم بوی خوبی.


5221422585.jpg


¤ و فکر می‌کنید برای این زاویه دید کاری انجام شده؟
به نظر من در رابطه با قرآن کارهای ریشه ای صورت نگرفته، فقط اکتفا کرده ایم به بعضی از کارهای کلیشه ای در صدا و سیما و نمایشگاه‌ها‌ی قرآنی در ماه مبارک رمضان، اگر چه تمام اینها در جای خود خوب است اما اصلاً کافی نیست و تا زمانی که مسئله قرآن سرلوحه برنامه‌ها‌ی اصلی مسئولین و مردم قرار نگیرد قرآن کریم در دل جوانان مان رسوخ نخواهد کرد.


¤ یک سریالی در ماه مبارک رمضان از تلویزیون با محوریت قرآن کریم پخش شد (صاحبدلان) نظر شما در مورد فعالیت‌ها‌ی هنری از این دست که نگاه ارزشی به قرآن دارند چیست؟
ما وظیفه داریم از تمام ابزار ممکن برای معرفی قرآن و آوردن آن به صحنه زندگی مردم استفاده کنیم، یکی از ابزار مؤثر و پرمخاطب، پنجره سینما و تلویزیون است که سینمای مذهبی و دینی ما به عقیده من گامهای موفقی برداشته، اما نباید اینطور باشد که فقط در ماه رمضان شاهد چنین نگاهی و حرکتی باشیم، یکی از علائم آخرالزمان این است که «لایعبدون الله الا فی شهر رمضان» یعنی مردم آخرالزمان تنها در ماه مبارک رمضان خدا را عبارت می‌کنند!


¤ رادیو قرآن و شبکه قرآن به عنوان رسانه ای دیداری و شنیداری کلام خدا، تا چه حد توانسته اند این دغدغه شما را مرتفع کنند؟
به نظرم یکی از برکات نظام اسلامی ما همین رادیو معارف و صدا و سیمای قرآن است البته نباید طوری شود که شبکه‌ها‌ی دیگر رادیویی و تلویزیونی از قرآن کریم بی نصیب بمانند مخصوصاً شبکه سه که شبکه جوان است.


¤ «اینترنت» به عنوان رسانه ای جهانی چقدر می‌تواند کمک حال ما باشد؟
اینترنت به دلیل دارا بودن زبان مشترک در تمامی دنیا یکی از پل‌ها‌ی ارتباطی مناسب برای ترویج معارف دینی است. ما هم باید از این ابزار قدرتمند کمال استفاده را ببریم که البته این دیگر به خلاقیت و توانمندی ما برمی گردد تا چگونه از آن بهره بگیریم.


¤ به چه کسانی از نظرعلمی مدیون هستید؟
پدرم که به عنوان اولین استاد و راهنمای من بودند. حجت الاسلام غرویان به عنوان استاد منطق که درس لمعه را نیز نزد ایشان آموختم. حجت الاسلام سیداحمد خاتمی، و استاد پناهیان که علم خطابه را از ایشان فرا گرفتم.


¤ با سؤالات یک کلمه ای نسل سومی موافقی؟
بله!


¤ دلتنگی؟
کسی که با قرآن باشد، هیچگاه دلتنگ نمی‏شود.


¤ نفس؟
باید مراقبش بود بویژه خانواده اماره اش.


¤ مرگ؟
برای انسانهای خوب پلی است که با عبور از آن به بهشت می‌رسند.


¤ گناه؟
آتشی که نزدیکی به آن هم بدجوری می‌سوزاند.


¤ روشنفکری دینی؟
بیداری.


¤ Ram215
(با تعجب نگاه می‌کند) یک قسمت سخت افزاری از کامپیوتر.


¤ باورم نمی‏شد بدانید.
جدی!؟

¤ اینترنت؟
بهترین وسیله برای نشر اسلام.


¤ حوزه یا دانشگاه؟
هر دوانه.


¤ منتظر؟
اهل کار و فعالیت.


¤ شهید؟
شمع.


¤ جشن پتو؟
خاطره زیبای جوانی.


¤ عشق؟
قلب مؤمن.


¤ آمریکا؟
کلکسیون بدیها.


¤انرژی هسته ای؟
حق مسلم تمام ملت‌ها‌.


¤ سیاست؟
عین دیانت.


¤ انتخابات مجلس خبرگان؟
سرنوشت ساز.


¤ رهبری؟
نائب الامام.


¤ هم مباحثه ای؟
دوست صمیمی.


¤ ان قلت؟
نصف علم.


¤ ورزش؟
لازم برای همه.


¤ فوتبال بازی می‌کنی یا تماشا می‌کنی؟
هر دو! هم بازی می‌کنم هم تماشا می‌کنم.


¤ پدر؟
اولین معلم و بهترین دوستم.


¤ خاطره شیرین قرآنی؟
در برنامه پرسش و پاسخ قرآنی که در عربستان و در جمع صدها وهابی داشتم، همه آنها را شکست دادم.


¤ خاطره غیرقرآنی؟
در هشت سالگی روزی با گروهی از بچه‌ها‌ به اردو رفته بودیم، صبح زود بعد از نماز در حالی که همه خواب بودند من با زغال صورت همه شان را سیاه کردم و آن پنجاه نفر هیچ وقت نفهمیدند که چه کسی آنها را سیاه کرده بود!!!


¤ خدا را شناختی؟
هنوز خودم را هم نشناخته ام!


¤ میزان و معیار زندگی؟
پیامبر اعظم(ص)


¤ موسیقی؟
گوش می‌کنم. (با خنده) اما از نوع قرآنی آن.


¤ آخرین کتابی که خواندی؟
اخلاق در قرآن از آیت الله مکارم شیرازی.


¤ شعر؟
می خوانم. اما نه به اندازه ای که خیلی‌ها‌ می‌خوانند.


¤ گلستان سعدی؟
سومین کتابی که آن را خواندم و حفظ کردم.


¤ دیوان حافظ؟
از دولت قرآن پدید آمده.


¤ روزنامه؟
سر می‌زنم اما خواننده حرفه ای و افراطی روزنامه نیستم.


¤ دکتر محمدحسین طباطبایی؟
مسکین ابن مسکین، اقل لخلیفه بل لا شی فی الحقیقه...


¤ بینش 10 سال پیش محمدحسین طباطبایی با الان چه تفاوت‌ها‌یی دارد؟
هر چه می‌خوانم وجلوتر می‌روم خود را فقیرتر ونیازمندتر می‌یابم.


¤ «لایکلف الله نفساً الا وسعها»؟
به نظر من برای رسیدن به هدف و پیشرفت، باید وظیفه خودمان را بیش از توانی که داریم بدانیم.


¤ ممنون از این که به بچه‌ها‌ی نسل سوم فرصت گفت و گو دادید؟
من هم از این که به من فرصت صحبت کردن دادید تشکر می‌کنم.


برچسب ها: مصاحبه با سید محمد طبلطبایی ،

سه شنبه 1 فروردین 1391

سخنان مقام معظم رهبری

   نوشته شده توسط: محمد ازنایی    


                                                                  حضرت امام خامنه ای:
اگر توانستید پیام انقلاب پیام پیامبران پیام امام بزرگوار وپیام خونهای مطهربهترین جوانان این مللت را که دراینراه ریخته شده است به دل خودتان منتقل کنید برای شما نوروزاست.


                                                           ملت ایران هرروزتان نوروز    نوروزتان پیروز
                                
                                                        عیدتان مبارک
                                                        


چهارشنبه 17 اسفند 1390

خاطراتی ازشهید مهدی باکری قسمت دهم

   نوشته شده توسط: محمد ازنایی    نوع مطلب :خاطره ،


91- توی سنگر نشسته بودیم که صدای هواپیما آمد . پشت بندش هم صدای انفجار . از توی سنگر پرید بیرون و رفت بالا ی یک تپه . پایین که آمد ، می خندید. صورتش گل انداخته بود. میگفت« اینا رو نیگا کن،عین خود صدام بی عقلند. بی چاره نیروهاشون . هرچی بمب داشتند ریختند روی سر خودشون.»

92- از تدارکات ، تلویزیون برایمان فرستاه بودند. گذاشتیمش روی یخچال . یک پتو هم انداختیم رویش. هروقت می رفت ، تماشا می کردیم. یک بار وسط روز برگشت. وقتی دید گفت « این چیه ؟» گفتم « از تدارکات فرستاده اند . » گفت « بقیه هم دارند؟» گفتم« خب نه! » فرستادش رفت ؛ مثل کولر و رادیو.

93- لودر گیر کرده بود؛ بقیه ی ماشین ها پشتش . راننده هرکاری کرد، نتوانست دربیاید. گفت « برادر من ، اگه گاز کمتری بدی خودش درمی آد.» راننده عصبانی شد و گفت « من دو ساعته با این لکنتی ور می رم نتونسته م درش بیارم. حالا تو از راه نرسیده ، می گی این کار رو بکن، این کار رو نکن؟ اگه راست می گی خودت بیا درش بیار.» حاجی الله اکبر که گفت ماشین در آمد.راننده از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. بهش که گفتند کی بوده ، از خجالت سرخ شد.

94- قبول نمی کرد . می گفت « قبل از عملیات ممنوعه. » یکی گفت «ما که تا بعد از عملیات نمی تونیم ظاهرش کنیم.» فکر کرد و گفت « قبول!» همان آخرین عکسش شد.

95- وسط عملیات یک رادیوی کوچک هم راهش بود. بی سیم زد «بیا پیش من.» از هر طرف آتش می آمد. وقتی رسیدم، رادیو را روشن کرد. بهم گفت « این رو گوش کن! » داشت پیام امام را پخش می کرد.

96- قرار بود قایق ها را آماده کنم ، بفرستم آن طرف دجله . کارم که تمام شد، بدون اجازه ی آقا مهدی رفتم آن طرف آب . من را که دید گفت « با اجازه ی کی اومدی این جا؟» گفتم « بابا اون ور پوسیدیم. گفتیم یه بارم بیایم این ور.» بهم گفت « حالا که اومدی ببین بهت چی می گم ؛ می ری اون ور و هرچی پل شناور خیبر داری ور می داری می آری این جا. می خوام یه پل بزنی رو دجله . یه جوری که با تویوتا بشه از روش در شد. » گفتم « چی می گی حاجی ؟ پل خیبر مگه یه ذره – دو ذره است ور دارم بیارم ؟ چه جوری بیارمشون این جا ؟ » گفت « یه جرثقیل هست؛منتها راننده ش نمی آد. می ری پیداش می کنی و هر طوری شده می آریش تا پل رو برات سر هم کنه. اگه شده به زور اسلحه می بریش. باهاش حرف بزن . راضیش کن. چه می دونم ؟ یه کارتن تن ماهی به ش بده. فقط بیارش.»

97- قبل از عملیات بدربود . یکی – دو روز مانده بود به عملیات. بهش گفتم « این عملیات کارت خیل سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست.باید تنهایی فرمان دهی کنی.» گفت « حمید نیست ، خداش که هست.»

98- چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.»

99- جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله . دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود. گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر . ناهار و نماز هم همان جا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانکهایشان را کم کم می دیدیم . همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفتم برود؛ قبول نکرد. گفت «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش رو به من بده .» مرتب بی سیم می زد« خودتو برسون . خیلی فشار زیاده .» وقتی رسیدم کنار دجله ، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت « این جا خیلی قشنگه ، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم. ها.» قایق پیدا نمی کردم .هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.عراق ها را دیدم آمده اند لب ساحل .

100- یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی . به شان گفته بود « این مال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»

 

 

منبع:

کتاب باکری                      انتشارات روایت فتح
وبلاگ صد خاطره


برچسب ها: خاطراتی ازشهید مهدی باکری قسمت دهم ،

تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...